![]() |
![]() |
|
| فاحشه ی مقدس |
|
هدیس دو عشق زخنده سروده ام شعری چو قصه ی عشق مجنون و لیلی سروده ام شعری در وصف یار بدان نخواهی یافت، یار وفادار گر تو نشدی یار و یاور ما دگر خیالی نباشد زِ تو در سَرِ ما گر هر لحظه به یادت آرم جز دشنام زِ تو هیچ ندارم گر بذارم شبی سر بر بالین نگویمت سخنی جز نفرین گر بذار روزی سر بر سینه ات نگویم سختی جز حیله ات بشنو زین پس پلیدیِ ذاتَت که لایق باشد زِ سر تا نوک پایت نظر کردی زین پادشه خوبان بگرفتی زِ من افسار و عنان دو سالی بگذشته و عنانم زِهر سو برده ای چه خوب، ندانستی هوش زکفم برده ای زِ بس آزار دادی روز و شب دل دل دیوانه ام آخر گشت عاقل دل دیوانه شد عاقل و دست برداشت ز امیدی بس خام و باطل لیک محال است دوباره خر شوم در قصه ی عشق فرهاد تو شیرین شوم باز، گویَمَت که روزی بوده ام دلدار ولی افسوس، نبودی لایق عشق این وفادار حال دو هدیس دارم زگفتن چه خوب که ندارم، چیزی جز به سُخره گفتن تو که در سال هستی کوچکتر زمن اول نامت آرم ای پیر زن تو بودی بهترین هدیس دُمت بریدم شدی بهدیس حال گویم هدیس مهتر خود باش داور که کدام بهتر خشکاندیم هدیس مهتری را تَرَش فتاد و رسیدیم کوچکتری را نامش نهادم مهدیس شد نیمه ی گم گشته ی بهدیس حال مانده ام با این دو هدیس یکی باشد بهدیس و دیگری مهدیس این کوچک عشق را گفتم «وقتت بگیرم» گفت ای سیریش الهی برایت بمیرم گفتم بیا و عشق من شو گفتی سیریش برو گم شو گفتم تو شیرین منی گفتی تو فرهادی مگر؟ گفتم خرابت میشوم گفتی تو آبادی مگر گفتم ندادی دل به من گفتی تو جان دادی مگر گفتم تو زکویت می روم گفتی تو آزادی مگر گفتم تو فراموشم مکن گفتی تو در یادی مگر آنقدر گفتم و گفتی تا فهمیدم چقدر پوست کلفتی ظرافت باشد شهرت یک زن دیگر نخواهمت ای شیر زن ز الافی دگر آرم سخنی به میان تا برم این نامه، به پایان من آن خوشگل پسندم که هیچ باور ندارم بر تو آتش پاره دگر هیچ نظر ندارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:45 توسط Re!@x |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به من می گن فاحشه ی مقدس مشکلی دارین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
تنها فرق بین موفقیت و شکست نوع نگاه افراد است تلاشی اندک لازم است تا رسوایی بزرگ حاصل شود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|